تبليغاتX
چنين گفت سياما

چنين گفت سياما

ساده مي نويسم اگرچه پيچيدگي يك افتخار است

کاری بکن

آسمان ابر غرورت را تو بارانی بکن         این دل خسته ز جان را آسمان کاری بکن

این سیاما ابر تاریک بشر ها دیده است             آسمان با ابر خود بر این دلم جاری بکن

ای درختانی که اینک برگ ریزان گشته اید           در غم و آشفتگی،تکیه بر  سازی بکن

ای غرور سرخ تابستان تو بشکن آتشت             در یخ این آتشت شانه بر باری بکن

ای خزان سرد در این دل چه شد؟؟!          بر خرد های خودت  پندار و کرداری بکن

این هوا بس خفته آلود است و سرد            ای هوای گرم جانان تکیه بر جانی بکن

 این سخن بس حاشیه دارد به انجام میرسد 

         ای سیاما این سخن را اندکی جاری بکن          

*سیاما*

دوشنبه 23 آذر1388 |

سکوت...

مدتی سکوت خواهم کرد

خسته ام از هر افق در کودکی...

خسته از عطش ها...

سیر شدم؟؟

پیر شدم؟!!!

سکوت خواهم کرد برای آنچه که می دانم ....چون هیچ نمی دانم...

به سکوت پلاستیکی تو می خندم

آن همه خواندم آن همه عطش ...فلسفه...شعر...کتاب...درس

باز هم می خواهم سکوت کنم...هیچ نمی دانم..

به آوای تو گوش می دهم

گرچه می گویی هیچ نمی دانی...اما باز  بهتر از من می دانی...

مدتی سکوت خواهم کرد....

حتی در این چرندیات خودم در وبلاگ

سکوت....

آن حس زیبای شب های پرستاره

صدای تپش قلب ستاره...صدای لبخند ماه...ناله ی جیر جیرک

آری از سکوت این همه را یاد گرفتم

تو هم سکوت کن تا با سکوت با هم حرف بزنیم...

*سیاما*


دوشنبه 9 آذر1388 |

اندر ختم امتحان بیوشیمی

روز موعود فرا رسید....روز نمایشگاه هنرهای آکادمیک دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه ...تابلوها هنوز پرده برداری نشده بودند...هر یک از هنر مندان در استرس بودند که شاهکارهای نفیس آنها کی به نمایش در می آید!
سر کلاس آن یکی بیو شیمی رفتیم ناگهان موج عظیمی از بچه ها بلند شدند واز کلاس بیرون رفتند...گویا بوی شیرین دسته گل ها آنها را می طلبید!!!

وپس از برگشت همه ی آنها را تک تک ضایه کرد!

آنها خودشان دلشان از جای دیگه پر بود ضایه هم بشوند...!!

می توان تصورکردچه بلوایی در دل بزرگشان برپاست!!

تازه پروفسور!!!هم اسم آنها را در لیست سیاه وارد کرد!

خلاصه بیوشیمی آخرتشان را برای دنیا خراب کردند!!!

کلاس تمام شد...از پله ها پایین اومدیم..برخی سست..برخی پرعجله...برخی ریلکس...

ناگهان صدها هزار نفررا دیدیم که محو تماشای تابلویی هستند..

اگر تابلوی پیکاسو را هم به آنجا متصل می کردند..آنقدربیننده نداشت...

سوزن را هوا می انداختی تاب پایین آمدن نداشت...

همه ی چهره ها خندان بودند!!

گفتم بابا حتما ترکوندن،چهره ی گریان نداشتیم!!پارادوکس اشک ها و لبخندها نداشتیم...

به زور وبا هزاران بدبختی و فشار چهار جانبه و شایدم شش جانبه نگاهی به بورد انداختم....

مظهر:3.8 رنگم سفید و سیاه و هزاران رنگ شد. گفتم وای حسابی دسته  گل کاشتم، بعد پرسیدم گفتند 3.8 از 4 و نمره ی دکتر نعمانی فرق داره!!!

خلاصه سر جمع 8از۹شد!!!خدارا شکر کردم!!!ولی بعضی ها خوب نبودند و می خندیدند!

فکر کنم همه تنمون گرمه...البته شایعاتی وجود دارد که می گویند دلشان برای ترم اولی ها می سوزد و همه را قبول می کنند،همه ریلکس و با خیال راحت هستند ولی در کل استادها اگرچه با چشم جوجه به ما نگاه می کردند راضی بودند!

بچه ها همه در یک سطح و بازه ی میانگین 6تا 8 بودند...

منتظر هنرهای آکادمیک بعدیمان باشید!!!!

 

 

دوشنبه 2 آذر1388 |

جنگ

تيك تاك ساعت خفه شد

ابرهای سرخ وسياه پيوند يافتند

خون باريد

اشك باريد

ولاشه ی پرندگان و كودكان هم باريد

بمب باريد...

فعل( باريد)من هم از اين بارش ها پوچ شد

هيچ نماند

نه عشق...نه نفرت..

ونه دخترك معصوم با عروسك صورتی

عروسك قهوه ای سوخته شد....و شايدم صورتی سوخته!

ودخترك لباس سرخ پوشيدوعروسك شد

مادر از شدت اندوه جيغش فرا صوت شده بود...

جيغ می زد...سكوت بود....شايدم من كر شده بودم!

وازآن سو...مستر سناتور لم داده و پيپ می كشيد!

كابوس نبود..

فيلم هم نبود...

يك واقعيت تلخ...

يك اندوه سرد...

يك تير گرم...

يك جنگ بود...

*سياما*

4/اسفند/1387

جمعه 29 آبان1388 |

اندر حوالات امتحان بیوشیمی

همه به دانشگاه اومديم گفتيم همه چيز تموم شد درس اينا خبری نيست...ولی هی درس دادند و هی درس دادند ودرس ها انباشته....ما هم به ريش درس ها می خنديديم!

در همين علافی ها مشغول بوديم كه ناگهان نماينده(كه هميشه خوش خبر است)امتحان مبارك بيوشيمی پزشكی را به ما ياد آوری كرد!

همه به جنب و جوش افتاديم!يك هفته گذشت وشبی 1صفحه حداكثر خواندنمان بود!شبی صفحه ای مِی خوانديم و به لهو ولعب خوابگاهی مشغول می شديم!!!

تا شب قبل امتحان رسيد!همه خوانديم ولی نرسيديم يعنی باز هم حرف وغيبت و خوردن وكشتی و خنده و بدو بدو!!!!!!!!!!!!

ساعت 12كوله باری از درس به ما چشمك ميزد مثل سيندرلا تازه فهميديم چه بدبختی جلو رويمان است!!!

با دوستان تصميم گرفتيم بخوانيم همه با هم ولی هر نيم ساعت درس با 3ساعت حرف زدن همراه بود!ناگهان يكی ساعت 3شب با نان وريحان و پنير وارد شد و ما در آن آسمان بی ستاره چون اطلسی های پژمرده صفايی به شكم داديم!!!!!!!

ساعت 4همه خوابيديم اما هنوزدهها صفحه مونده بود!!!گفتم تا ساعت 12 فردا وقت هست بقيه رو سر كلاس ميخونيم! كه از شانس پربخت ما ساعت 8برگزار شد....

ما بوديم و اندكی سوال كه می دانستيم و اندكی بيشتر كه نمی دانستيم!!!وهمه را با شانس و دعا زديم!!!!

هفته ی بعد دسته گلهايمان را به بورد به عنوان آثار هنري خواهند زد!البته آن دسته گل هايی كه به آب داده ايم!!!!!!
دوشنبه 25 آبان1388 |

تبريك

ارتقای سطح دانشگاه علوم پزشكی كرمانشاه را به تيپ 1 را به تمامی دانشجويان ،استادان،دوستان و مردم كرمانشاه تبريك می گويم....

اميدوارم ما دانشجويان با تلاشی بيشتر در كسب درجات علمی اين دانشگاه سهيم شويم....

(البته ورودی های 88 ميدونن كه همه اينا از خوش قدمی ماست!!!)


دوشنبه 25 آبان1388 |

فراز

امروز مي خوام قطعه اي بگذارم از فريدريش نيچه كه همواره در شرايط سخت كمكم كرده و محور اصلي زندگي ام بوده و مرا به بسياري از موفقيت ها رسانده....

((چگونه مي توانم ‏‏‎ بر فراز كوه بروم؟))

((تو فقط بالا رو و به آن مينديش!))

(فريدريش نيچه)

دوشنبه 18 آبان1388 |

باران...

ابر می غرد

باد می کوبد

آن جغد بر دو درخت آن ورتر می خواند جیغ میزند...

باران از این سمفونی می گرید

خاک با لالایی اش می خوابد

رودخانه دلش دریا میشود...میبخشد می جوشد ناگاه به سمفونی می پیوندد

برق نور شادی می زند و رعد چه چه

همه پنجره ها می لرزد

یک گوشه...یک پسر در پس گریه ی باران می خندد

برگی خشک را می رویاند

می نویسد:

ابر می غرد

باد می کوبد...

......

........

*سیاما*

دوشنبه 11 آبان1388 |

ماه اول....

پس ازکلی بی حسی قلم یادم افتاد که  در گوشه ای از این جهان وبلاگی هم دارم

به اینجا آمدم از شهرم دور شدم یک ماه می گذرد این یک ماه را انگار در خواب زندگی می کنم اصلا نمی دانم زندگی چطور پیش می رود،انگار از همان روز اول در خوابگاه زاده شدم...همه ی بچه ها در همان روزهای اول گرم وصمیمی بودند.

انگار سالهای سال دوست هستیم.

نمی دانم چه بگویم از بهشتی که پشت کنکور ساخته بودم بگویم که آمدم اینجا دیدم همان مهد کودک است.همان چرخه ی همیشگی...به اول آمدیم!!!

روزی که به مهد کودک رفتیم چه ترسی چه شوری و چه ابهامی همین حس را در دانشگاه دارم.

همین حس را دارم که روزی به کلاس اول رفتم گفتند دختر باپسر فرق دارد و نخود نخود هر کی به خانه ی خود واینجا دوباره قاطی و می گویند دختر با پسر فرقی ندارد لطفا بی جنبه نباشید!!!

از کارها سر در نمی آورم...علافی و گذر وقت شدید آزارم می دهد...

درس ها و برگه هایی از کتاب های حداقل 600صفحه ای مدام اضافه می شود،هر شب 5الی 6صفحه ای خوانده می شود وهر روز 40 صفحه ای درس داده می شود....پس هر شب 35برگ بدهکار می شویم که کی آنها را بخوانیم نمیدانم!!!همه شبیه بدهکارها شدیم...!

همه می گویند دوران دانشجویی برای رسیدن به لذت ها و هدف هایی که قبل از کنکور به فکر آن بودی مانند مطاله ی غیر درسی و ...فرصت خوبی  است.ولی نمی دانم چه فرصتی من که کتاب های خودم را هم به زور می خوانم....

شهر شهر غریبی بود کم کم مسیر خوابگاه دانشگاه گرچه طولانی است به چشمم تکراری می آید....دانشگاه هم گرمی و ذوقش دارد سرد می شودولی همینش خوب است درس های بی ربط کم تر داریم!!

این همان بهشت بود که از درخت هایش انگور می چیدم و می خوردم ولذت می بردم اما انگور بهشتی نبود و غذاهای بی مزه ای بود که بوی مخصوص آن (که فقط از غذاهای سلف دانشگاه می آید)اشتهای آدم را کور می کند....

البته توصیف هایم را یک دور خواندم خیلی تاسف بار و غمگین بود ولی کلا شادم واز همیشه خوشحال ترو شاداب تر چون آینده ای می بینم که شفاف است،خدمتی میبینم که جان را دوباره می سازد

روپوشی می پوشم که رخ زرد کودکان را به آتش سرخی گونه هایشان و شور و نشاط تبدیل می کند.

پزشکی می بینم که با فلسفه درمان می کند.

 

چهارشنبه 6 آبان1388 |
سیامند

سيامند مظهر (سياما)
يه پسر از كردستان می نويسد برای تمام جهان...
__________________
درختان شعرهايي هستند كه زمين بر آسمان مي نويسد،وما آنها را بريده و ازآنها كاغذ مي سازيم.تا ناداني و تهي مغزي خويش را در آنها به نگارش در آوريم.
__________________
اغلب آنهايي پيروز و موفق مي شوند كه كمتر تعريف و تمجيد شنيده باشند
__________________
اگر همه ي آرزوها بر آورده مي شد هيچ آرزويي برآورده نمي شد
___________________
از آنچه با عظمت است يا بايد هيچ نگفت يا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن يعني به دور از آرايش و آلايش!
___________________
به من بگو قبل از آمدن به اين دنيا كجا بودي؟تا بگويم بعد از مرگ كجا مي روي!
___________________
تواضع بيجا آخرين حد تكبر است
______________________
--------------------------------------
مطالبي كه زير آنها 뒡سياما뒡 درج شده نوشته ي خودم است
-------------------------------------
siama_pc@yahoo.com

موضوعات

متن و داستانهای کوتاه سیاما

شعرهای سیاما

نظريه و فرضيه هاي سياما

دانلود كتاب و موسيقي

متن وشعر دیگران

پيوندهاي روزانه

اندر حوالات امتحان بيوشيمی

فراز

باران...

ماه اول

عيد وقبرستان

كلبه ی دنيا

عشق نئونی

خدا كيست؟

خه ج وسيامند

جنگ

باسواد

گل و درخت

نظر سیاما درباره ی عشق

بهشت

مرغ حق و شكارچي

خودكشي

جوش

تخفيف

فرضیه ی تضاد سیاما

یک شغل عجیب جدید

من و دیوانه

ریش

هه لوییسم وپان هه لوییسم

تراژدی دو مگس ناکام عاشق

چند شعر از کارو

مصاحبه با برترینهای کنکور!(طنز)

سخنان قصاروحکیمانه از بزرگان

پیرمرد وپیرمرد

بلبل مرگ

29آذر تولدی آشنا

گل وبلبل اما خیلی متفاوت

شهر من

من و ستاره

کمی شاد کمی غمگین

مطالب اخير

کاری بکن

سکوت...

اندر ختم امتحان بیوشیمی

جنگ

اندر حوالات امتحان بیوشیمی

تبريك

فراز

باران...

ماه اول....

عيد وقبرستان