|
پس ازکلی بی حسی قلم یادم افتاد که در گوشه ای از این جهان وبلاگی هم دارم
به اینجا آمدم از شهرم دور شدم یک ماه می گذرد این یک ماه را انگار در خواب زندگی می کنم اصلا نمی دانم زندگی چطور پیش می رود،انگار از همان روز اول در خوابگاه زاده شدم...همه ی بچه ها در همان روزهای اول گرم وصمیمی بودند.
انگار سالهای سال دوست هستیم.
نمی دانم چه بگویم از بهشتی که پشت کنکور ساخته بودم بگویم که آمدم اینجا دیدم همان مهد کودک است.همان چرخه ی همیشگی...به اول آمدیم!!!
روزی که به مهد کودک رفتیم چه ترسی چه شوری و چه ابهامی همین حس را در دانشگاه دارم.
همین حس را دارم که روزی به کلاس اول رفتم گفتند دختر باپسر فرق دارد و نخود نخود هر کی به خانه ی خود واینجا دوباره قاطی و می گویند دختر با پسر فرقی ندارد لطفا بی جنبه نباشید!!!
از کارها سر در نمی آورم...علافی و گذر وقت شدید آزارم می دهد...
درس ها و برگه هایی از کتاب های حداقل 600صفحه ای مدام اضافه می شود،هر شب 5الی 6صفحه ای خوانده می شود وهر روز 40 صفحه ای درس داده می شود....پس هر شب 35برگ بدهکار می شویم که کی آنها را بخوانیم نمیدانم!!!همه شبیه بدهکارها شدیم...!
همه می گویند دوران دانشجویی برای رسیدن به لذت ها و هدف هایی که قبل از کنکور به فکر آن بودی مانند مطاله ی غیر درسی و ...فرصت خوبی است.ولی نمی دانم چه فرصتی من که کتاب های خودم را هم به زور می خوانم....
شهر شهر غریبی بود کم کم مسیر خوابگاه دانشگاه گرچه طولانی است به چشمم تکراری می آید....دانشگاه هم گرمی و ذوقش دارد سرد می شودولی همینش خوب است درس های بی ربط کم تر داریم!!
این همان بهشت بود که از درخت هایش انگور می چیدم و می خوردم ولذت می بردم اما انگور بهشتی نبود و غذاهای بی مزه ای بود که بوی مخصوص آن (که فقط از غذاهای سلف دانشگاه می آید)اشتهای آدم را کور می کند....
البته توصیف هایم را یک دور خواندم خیلی تاسف بار و غمگین بود ولی کلا شادم واز همیشه خوشحال ترو شاداب تر چون آینده ای می بینم که شفاف است،خدمتی میبینم که جان را دوباره می سازد
روپوشی می پوشم که رخ زرد کودکان را به آتش سرخی گونه هایشان و شور و نشاط تبدیل می کند.
پزشکی می بینم که با فلسفه درمان می کند.
|