چنين گفت سياما
ساده مي نويسم اگرچه پيچيدگي يك افتخار است
باد می کوبد آن جغد بر دو درخت آن ورتر می خواند جیغ میزند... باران از این سمفونی می گرید خاک با لالایی اش می خوابد رودخانه دلش دریا میشود...میبخشد می جوشد ناگاه به سمفونی می پیوندد برق نور شادی می زند و رعد چه چه همه پنجره ها می لرزد یک گوشه...یک پسر در پس گریه ی باران می خندد برگی خشک را می رویاند می نویسد: ابر می غرد باد می کوبد... ...... ........ *سیاما* به اینجا آمدم از شهرم دور شدم یک ماه می گذرد این یک ماه را انگار در خواب زندگی می کنم اصلا نمی دانم زندگی چطور پیش می رود،انگار از همان روز اول در خوابگاه زاده شدم...همه ی بچه ها در همان روزهای اول گرم وصمیمی بودند. انگار سالهای سال دوست هستیم. نمی دانم چه بگویم از بهشتی که پشت کنکور ساخته بودم بگویم که آمدم اینجا دیدم همان مهد کودک است.همان چرخه ی همیشگی...به اول آمدیم!!! روزی که به مهد کودک رفتیم چه ترسی چه شوری و چه ابهامی همین حس را در دانشگاه دارم. همین حس را دارم که روزی به کلاس اول رفتم گفتند دختر باپسر فرق دارد و نخود نخود هر کی به خانه ی خود واینجا دوباره قاطی و می گویند دختر با پسر فرقی ندارد لطفا بی جنبه نباشید!!! از کارها سر در نمی آورم...علافی و گذر وقت شدید آزارم می دهد... درس ها و برگه هایی از کتاب های حداقل 600صفحه ای مدام اضافه می شود،هر شب 5الی 6صفحه ای خوانده می شود وهر روز 40 صفحه ای درس داده می شود....پس هر شب 35برگ بدهکار می شویم که کی آنها را بخوانیم نمیدانم!!!همه شبیه بدهکارها شدیم...! همه می گویند دوران دانشجویی برای رسیدن به لذت ها و هدف هایی که قبل از کنکور به فکر آن بودی مانند مطاله ی غیر درسی و ...فرصت خوبی است.ولی نمی دانم چه فرصتی من که کتاب های خودم را هم به زور می خوانم.... شهر شهر غریبی بود کم کم مسیر خوابگاه دانشگاه گرچه طولانی است به چشمم تکراری می آید....دانشگاه هم گرمی و ذوقش دارد سرد می شودولی همینش خوب است درس های بی ربط کم تر داریم!! این همان بهشت بود که از درخت هایش انگور می چیدم و می خوردم ولذت می بردم اما انگور بهشتی نبود و غذاهای بی مزه ای بود که بوی مخصوص آن (که فقط از غذاهای سلف دانشگاه می آید)اشتهای آدم را کور می کند.... البته توصیف هایم را یک دور خواندم خیلی تاسف بار و غمگین بود ولی کلا شادم واز همیشه خوشحال ترو شاداب تر چون آینده ای می بینم که شفاف است،خدمتی میبینم که جان را دوباره می سازد روپوشی می پوشم که رخ زرد کودکان را به آتش سرخی گونه هایشان و شور و نشاط تبدیل می کند. پزشکی می بینم که با فلسفه درمان می کند. به آسمان نگاه می كنم ابرهای نارنجی عصر عيد خيره می نگرند به قبرستان ها گويا خوشی برای مردگان است در اين جشن زندگان مرده ها چه شيرين اند مرده هايی كه تا لقب زنده داشتند عصا بر سرهاشان می زديم آن ها را نمی ديديم چون مورچه.. چون پروانه ای زيبا اما اكنون كه مرده اند جسم كرم خورده ی زير خاك را دوست داريم برای كفن های زرد مدفون توخالی شمع وگل می رويانيم...اشك می ريزيم همه به قبرستان رفته اند ومن تنها در خانه به ياد زندگان...!!! افسوس،لحظه ای ديگر رفت.. نفس می رود و يك تار موی ديگر سفيد.. پشت سر را نگاه می كنی هزاران كيلومتر آمده ای اما افسوس جاده اشتباه است نه بازگشت،نه ادامه.. می سازی كلبه ای را...با نام دنيا ! كوچك وپوشالی در نزد چشمانت آه چه زيباست! برگردی به اول ديوانه می شوی و به جلوتر عاشق در همان كلبه ی وسط راه خاك و هيچ می شوی! 뒡سياما뒡 뒡سياما뒡 اول به سراغ دل رفتم آن را كندم اما باز اين سوال از من دور نشد....به سراغ مغز رفتم آن را هم كندم اما بازسوال بود كه بود! پاها و دست ها و دل وروده و...همه را كندم،ناگهان هيچ از من نماند من بودم وانباری گوشت روی زمين ومن هم هيچ همه چيز....اما باز هم اين سوال آمد و آمد... آن وقت فهميدم خدا كيست....! 뒡سياما뒡 همه معني اسم منو ميپرسن و ميگن سيامند يعني چي؟ بايد بگم سيامند از يه داستان عاشقانه ي كردي به نام خه ج وسيامند برگرفته شده كه من خلاصه اي از داستان را براي شما گذاشتم اميدوارم خوشتون بياد....خلاصه داستان را در يك فايل pdf آماده كردم.براي دانلود اينجا كليك كنيد. راهنماي دانلود: 1.بعد از كليك روي لينك وارد سايت ميشويد 2.روي free user كليك كنيد 3.شمارش معكوس شروع ميشود و بعد از آن downloadظاهر ميشود 4.روي دانلود كليك كرده و save as را انتخاب كرده و محل download فايل را مشخص كرده وok كنيد بايد به اداره ی پست ميرفتم... با همان لباس پاره پوره مخصوص كار رفتم چون واقعا دير شده بود... كارمند پست سلامی سرد تحويلم داد و خواست فرمم را پر كنم برای خودكار گشتم نگاهی انداخت و گفت :سواد داری؟؟!!كمی جا خوردم و گفتم:بله! هفته ای گذشت از پست زنگ زدند نامه ام برگشت خورده بود!من هم به مهمانی رسمی رفته بودم و سر راه سری به پست زدم...آقای كارمند بلند شد وبا احترام تمام تحويلم گرفت آنروز خودكار همراهم نبود! خودكار را به من داد و هرچه اصرار كردم پس نگرفت و گفت خودكار در دست شخص شخيص و با سوادی مثل شما زيباست! از آنروز فهميدم سواد در مغزم نيست در لباسم است! 뒡سياما뒡
ناپلئون میگوید:انسانهابرای آنچه که ندارند می جنگند....
| Design By : Night Skin |


