ن : سياما
ت : چهارشنبه 23 آذر1390
ز : 4:0 |
+
توهم زده ام
توهم وحشتناک آدم ها و دیوارهای وحشی اطرافت
که هر لحظه به تو نزدیک می شوند
توهم خاکی که زیر کفشهایت می غلتد
توهم آن پشه که روی گونه ات را می بوسد...
لباس ها و تنت را توهم زده ام...
تنها یک چیز را می دانم توهم نیست...
یک واقعیت محض است...
تمنای آن چشمان سیاه پر انگت
آن قدر شعر در وصفش نوشتم که تمام دستانم را با سیاهی اش سیاه کرد
درختان...هوا...کتاب های قفسه...قلم دستم...
همه...همه...همه اش را توهم زده ام...
جز چشمانت...
می دانی ترکیب نارنجی با مشکی را خیلی دوست دارم
دوست دارم در روزی...در غروب آفتابی...در غروب نارنجی...در غروب روزهای غربت...
چشمان تورا در پس زمینه نارنجی غروب ببینم
به آفتاب حسودی می کنم
می گویم پشت به آفتاب بایست مبادا جسم نورانی اش سیاهی عمیق چشمانت را گم کند
کارم از شعر گذشته
غزل در وصفت نمی گنجد
دوست دارم نیش قلم را در چشمان سیاهت فروبرم و با جوهرش تا صبح از سیاهی دلم بگویم...
نمی دانم روحت هم سیاه است یا نه...
اما می دانم هست...
چون عاقبت روح نارنجی آتشین من زغال سیاه آغوش توست...
در آغوشت خاکستر می شوم
تا باد مرا با خود ببرد...ببرد تا مرا به پنجره ی اتاقت بچسباند و تو با آن دستان ظریفت مرا با دستمالی نارنجی پاک کنی...!
فهمیدم خودم را هم توهم زده ام!!!!
سیاما